۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف» ثبت شده است

اهم اهم..

هی میام اینجا میخوام یچی بنویسم نه میبینم خیلی شخصی شد زشته فلان چیزو بگم.. عه عه عه این چیه دارم مینویسم مگه دفتر خاطراته یکی بخونه چی با خودش فکر میکنه راجبت.. میام یچیز محتوا دار بنویسم با اونم حال نمیکنم به اندازه کافی تو تل و جای دیگه تولید محتوا میکنیم دیگه وبلاگو نباس قاطی این ماجرا ها کنم.. بعد دیگه کلا پشیمون میشم.. قبلا که هیچکسو اینجا نمیشناختم قشنگ میتازوندم اینجا هر چی داشتمو نداشتمو مینوشتم قشنگ تخلیه انرژی میشدممممممم ولی الان اینطوریم که وای خاک تو سرم اون پسته بود توش فلان چیزو نوشته بودم رو نبینن پا میشم یکی یکی پیش نویسشون میکنم TT

دقت که میکنم کلا تو زندگی عادیمم همینطوریم هر وقت یجای جدید پیدا میکنم برای خودم بودن و بعد یمدت میبینم اونجام ببینم داره عمومی میشه و هر کسی که میخوام و نمیخوام واردش میشه یواش یواش ولش میکنم !

آدم اهل فراریم.. میدونم چیز خوبی نیست ولی اینطوریم TT

همیشه فرار و بر قرار ترجیح میدم.. تو هر موقعیتی.. و این باعث شده اکثرا ذهنیت منفی نسبت بهم داشته باشن و بعضی وقتام خودمم از خودم بدم میاد بخاطر همین.

حس میکنم مربوط به تحلیل رفتار بقیه باشه که بیش از حد ذهن و رفتار بقیه رو تحلیل میکنم و وقتی تعداد آدم دورم بیشتر میشه و تمرکزم کمتر میشه و نمیتونم تعداد بیشتریو هندل کنم و آخر کاری مجبور میشم همشونو بدون استثنا ول کنم! 

کلا دوست دارم اطرافم محدود به چند نفری باشه که میخوام و کمتر با آدمای جدید میتونم کنار بیام.. آدمای جدید انرژیمو میگیرن چون تا بیام اینارو هم بشناسم و تحلیلشون کنم کلی ذهنمو خسته میکنه و این از توان منه همیشه خسته خارجه..

در کل خواستم اعلام زنده بودم بکنم و بگم که گهگاهی میام اینجا ببینم پیامی پاسخی نطری چیزی نباشه.. البته که هیچی نیست متاسفانه یا خوشبختانه.. 

۲۱۹
۳

کشف !

همیشه از معما و کلا کشف کردن یچیزی لذت میبرم چه یچیزیو خودم کشف کنم چه یکی دیگه کشف کنه، در هر حال لذت میبرم!

یکی از سرگرمیای من شگفت زده کردن آدماس اینکه یکاری کنم خودشون یچیزیو کشف کنن و بفهمن درموردم حالا نمیشه گفت سرگرمی ولی یکی از چیزایی که دوستدارم و ازش لذت میبرم! البته در جهت مثبت ها.. از کارایی که ملت زهره ترک شن نه بیشتر کارایی که یهویی سوپرایز و خوشحال شن یا حداقل ناراحت نشن بعدش..

من اینطوریم که دوستدارم درمورد آدمای اطرافم مخصوصا دوستام یا کسایی که دوستشون دارم بیشتر بدونم، دوستدارم کشفشون کنم بنظرم هر آدمی جالبه و چیزای جالبی برای کشف داره و جدا هم همینطوره آدما خیلی جالبن؛ البته که به کشف هر کسی علاقه ندارم همونطور که گفتم بیشتر این حسم نسبت به کسایی که خیلی حس نزدیکی بهشون داشته باشم.. و این حس رو متقابل هم دوست دارم.. اینطوریکه دوستدارم کسی که دوستم داره بیاد کشفم کنه یا بخواد درموردم بیشتر بدونه چون بنظرم آدما با کشف همدیگه بهم علاقمند میشن.. هر کسی و فرقی نداره کی باشه چطور آدمی باشه.. چه یه آدم بد باشه چه خوب.. نظر من اینه شما اگه به کشف یه آدم بد هم بپردازید یواش یواش بهش علاقمند میشید نه که عاشق و اینا ها کلا میگم علاقمند میشین بهش.. نمیدونم دلیلش چیه ولی هر چی هس من نظرم اینه که کشف کردن آدما، باعث نزدیکتر شدن آدما بهم میشه و حتی علاقمند شدن.. و کلا بخاطر همینه که خیلی رو این کشف و شناختن زومم و برام مهمه.. مخصوصا تو بحث انتخاب یه آدم برای نزدیک شدن بهش.. اولین چیزی که بهش دقت میکنم اینه که تا چه حدی درموردم کنجکاوه؟! 

شاید بخاطر همینه خیلی سعی نمیکنم درمورد هر کسی بدونم یا کنجکاوی کنم چون حس میکنم ممکنه جالب بیاد برام یا خوشم بیاد نمیدونم واقعا ولی باعث همچین حسی میشه که نخوام درمورد هر کسی کنجکاوی کنم.. و برا همین کلا خیلی محتاطانه درمورد هر چیزی کنجکاوی میکنم با اینکه بشدت آدم کنجکاویم! 

و جدا این برای شخصیتی مثه من سختمه که در عین حال که بشدت آدمیم که سعی میکنه درمورد همه چی بدونه ولی چون ظرفیتشو ندارم هم باید یسری محدودیتا براش بزارم تا کار دستم نده.. 

نمیدونم شاید از پایه نظر غلطی باشه که همچین چیزی معیار باشه.. ولی باحال و جالبه و دوست دارم!

۱۷۸
۰

دیگه دارم پیر میشم

هه فردا تولدمه..

جدی یواش یواش حس پیری میکنمTT

البته تولدم شناسنامه ام با تولد اصلیم ده روز فرق داره بخاطر نیمه اول شدن و یسال زودتر رفتن به مدرسه.. یادمه همیشه تو کلاسمون تولد هر کی که میشد بهش یه کارت تبریک تولد از مدرسه میدادن (کارت هدیه پولی نه ها از این کارتای صورتی ساده که توش تولد رو تبریک میگن) و همیشه خدا هشت مهر چشامو به در میدوختم و منتظر بودم که هر لحظه کارت تبریک بهم بدن.. این داستان چند سالی ادامه داشت (دوران ابتدایی) و فکر میکردم منو دوست ندارن برا همین مدرسه بهم کارت تبریک نمیده! جقدم سرش غصه خوردم وایی هنوزم که هنوزه یاد اون سالا میفتم دلم برای مظلومیتم میسوزه

بعدها من فکر کنم یا اواخر راهنمایی یا اواسط دبیرستان بود که فهمیدم این هشت مهری که همیشه تولد میگیریم تولد اصلیه منه و تولد شناسنامه ام که بقیه میدونن مال شناسناممه برای همین منه خنگ کل اون چند سالو الکی غصه خوردمو و چشم به راه بودمTT

کلا انسان حواس پرتیم اونم از نوع شدیدش که فکر کن.. بعد چند سال اونم تو دوران راهنمایی فکر کردم بهش و فهمیدم که چون یکم بهش دقت نکرده بودم چندسالم با غصه سر شد.. 

+ و اینم بگم از بچگی میدونستم تولد شناسنامه ام با تولد اصلیم فرق داره ولی تاحالا فکر نکرده بودم که مدیر مدرسمون اینقدی بهم نزدیک نیست که بدونه تولد اصلیم با تولد شناسنامه ام فرق دارهTT

۲۷۲
۷

مجازی ؟!

چند هفته ای میشه که کانال آموزش ادیت یوتیوبم رو هم راه انداختم و آموزشایی که قبلا ضبط کردم رو اونجا هم آپلود میکنم و خداروشکر تو سه هفته سه برابر شد سابش.. درواقع به یه چنل یوتیوب فارسی برخوردم و یسری نکاتی که گفت رو رعایت کردم و حس میکنم تاثیر مثبتی داشته.

یکم که محتواشو چک کردم دیدم دوره هم میفروشه، دوره مانیتایز چنل یوتیوب و خب جالب اومد برام و یه چند روزی ویدیوهاشو دنبال کردم تا ببینم چطوره واقعا..

۳۳۳
۹

ᅠᅠᅠ

تازگیا حس میکنم همه چی در جهت مثبت دست به دست هم دادن و حس خوبی بهم تزریق میکنن.. هییی خداروشکر

انگاری کائنات هی دارن خوشحالم میکنن.. خدابخیر کنه

۲۶۷
۷

این آهنگ..

نمیدونم چرا این تیکه اش باعث میشه بخوام گریه کنم..

۱۶۲
۳

یعنی کسی نیست که با صدای پنکه خوابش بیاد؟!

میدونم نرمال نیست که با صدای پنکه و سشوار بخوابم ولی نه تا حدی که بگم مریضم.. آبجیم یجوری ترسوندتم درموردش، میترسم مریضی چیزی داشته باشم!

یعنی کسی نیست که از این برنامه صدای پنکه داشته باشه و با گوش دادن بهش خوابش بگیره؟!

بنظر من که خیلیا اینطورین حتی یجا خونده بودم برای خوابوندن بچه از این صداهای فیک سشوار یا خود سشوار استفاده میکنن!

اممم امیدوارم چیز بدی نباشه

۲۰۵
۵

ᅠᅠᅠ

سریال عزیزترینم رو شروع کردم امیدوارم سد اند نباشه..Awww..

تازگیا رفتم رو مود دیدن فیلمای عاشقانه درام..البته که غالب مواقع سلیقم همینه ولی الان بنظرم بیشتر شده!

بعضی وقتا حس میکنم اگه من تو دهه پنجاه بودم شاید بهتر بود بنظرم روحیه ام خیلی بیشتر با اون دوران سازگارتره! نمیدونم شاید اگه اون دورانم بودم بازم ممکن بود نتونم خودمو با مردم وفق بدم و مثه همیشه جدا میفتادم از جمع، نمیدونم..

در کل حس میکنم اهل زندگی کردن نیستم حس میکنم زندگی یعنی همیشه در حال دویدن باشی مهم نیس مقصد کجاس فقط باید بدویی و این همیشه برام خسته کننده بوده..اکثر آدما میتونن اینکارو انجام بدن ولی من..

کلا برای منی که راه مهمتر از مقصده قابل هضم نیست و هیچجوره نمیتونم بپذیرمش و اینطوری میشه که همیشه خدا از قافله عقب میمونم..

۲۰۶
۵

یکه و تنها

انگاری نویسنده یواشکی حرف دل منو شنیده و همچین دیالوگی نوشته..!

سریالش خیلی قشنگی بود، بالاخره یه هپی اندTT

البته جزو هپی اندایی هستش که بعد از کلی شکنجه روحی روانی، آخرش باعث میشه یه لبخند بین اشکات شکل بگیره..

۱۳۹
۰

حسرت

دیروز داشتم دنبال یه نوحه فارسی که قبلا تو تلوزیون شنیده بودم، میگشتم مال یه پیرمرد روحانی بود.. تا گفتم یه پیرمرد روحانی ننم فهمیدو گفت کوثریو میگی؟

منم وقتی سرچ زدم فهمیدم خودشه.. بعدش گفت که بابا سالارم عاشق صدای این پیرمرد بود و همیشه وقتی از تلوزیون پخش میشد صداشو بلند میکرد و با شوق گوش میداد

یهو یادم افتاد که هنوزم که هنوز حسرت به دلم که چرا موقعایی که میرفتم روستامون و میموندم، صداشو وقتی یاسین میخوند ضبط نکردم.. قاری نبود ولی همیشه یاسین رو اینقد قشنگ میخوند که آدم دلش میخواست فقط بشینه پشت در اتاقش و به صداش گوش بده.. رنگ صداش شبیه صدای استاد شهریار بود یه صدای گرم و خسته ای داشت.. هر وقت صدای استاد شهریارو میشنوم یادش میفتم

هییی زندگی.. واقعا نباید اونموقعا تنبلی میکردم، تنبلی که نه یجورایی دلم نمیخواست با این نیت که قراره بعدها وقتی نیست به صداش گوش بدم ضبط نکردم و با خودم قهر میکردم و میگفتم این چه کاریه و چه فکر زشتیه! 

بعد رفتنش خیلی چیزا برام فرق کرد

حتی چند وقت پیش دیگه این افکار به قول گفتنی نفوس بد رو گذاشتم کنار و از بابام خواستم هر وقت شعر میخونه یا زمزمه میکنه صداشو ضبط کنم..

بیشتر از قبل با خونواده عکس میگیرم و خیلیاشو چاپ میکنم.. هر وقت ننه تلنازم میاد باهاش عکس میگیرم.. بیشتر باهاشون وقت میگدرونم.. کمتر به دل میگیرم.. بیشتر بغلشون میکنم..

۱۲۵
۰
موضوع نوشته
پیام های سنجاق شده من
مکان های شگفت انگیز بیان
آخرین نوشته
پربازدیدترین نوشته
آخرین سخنان
گشتی در تاریخ..